ســـــــــآرا


صفحه نخست
بايگاني
تماس
 

۱۳۸٦/۱۱/۱۳

 

 

 

آباده : آباد - آبادانی - آباد کردن - آباد نمودن - ...
آباده : شاید شهری است نزدیک آبادان که هنوز به حد کافی آباد نشده !؟
آباده : شهری که مردمانش به قدری با فرهنگش شده اند که به شهری آباد تبدیل شده
آباده :یعنی یه منطقه آباد شده و در جواب شخصی میگن ؛ آره اونجا آباده!!
آباده : شاید مثل تیکه کلام لورنس الوویر تو فیلم "مارتن من" باشه که میگفت : " امنه"


آباده : شهری نزدیک شیراز هستش ولی ایکاش نبود!


ایکاش این شهر مثلا در آرژانتین بود نزدیک آدیس آبابا چون هم" آ" داره هم" با" و اون" ده" هم برای سهولت در تلفظ فارسی به اون اضافه شده بود! ترجیح میدادم این شهر تو ایران نبود که بازهم پیش خودم بگم : بابا این آفریقایی ها کی میخوان آدم شن ؟ کی میخوان سر قیبله بازی بزنن همدیگرو درب و داغون کنن ! عین روآندا که یک میلیون آدم سر اینکه کدوم قیبله بهتره رفتن زیر خاک ؛ درست همون موقع که خلق الله تو بالکان داشتن خون ملت بوسنی رو تو شیشه میکردن یا همین چچن لعنتی . چرا راه دور بریم تو همین کنیا بود یا افغانستان که کوتاه ترین دیواره برای ما ایرانی ها که نشون بدیم چه فرهنگ والایی داریم !! هرکاری کنی نمیشه که آدم خودش رو گول بزنه...آقا آباده تو همین ایران که میگن سه هزار سال یا بقول مربیه متدین تیم فوتبال که میگفت 9 هزار سال تاریخ تمدن داره هستش (راستی آباده نزدیک تخت جمشید هم هست!!!) ؛ کاری هم نمیشه کرد ؛ خوب مگه چیه ، شاید داستان رو من دارم گنده میکنم ؟؟







آقا ( شایدم خانم !) اور لیدیز اند جنتلمنز :



یه خانواده بهایی تو آباده شیراز به حرف همشهری های خودشون گوش نکردن که خونه و زندگیشونو بذارن و فرار کنن ، چون همشهری های این خانواده به خاطر کمبود تفریحات سالم و در راستای تقویت بنیه بدنی خود اقدام به تخریب منزل این دوستان بهایی خود نموده اند ( احتمالا اینبار هم تحت تاثیر شبکه های ماهواره ای بیگانه که عموما فیلم "صمد در راه اژدها "را مکررا پخش میکنند) تا شاید علاوه برتقویت قوای جسمانی و آزمایش قدرت خودروهای لودر و همچنین استحکام بیل و کلنگهای ساخت شهرخود کمی هم صواب دو عالم برده و یک خانواده به نظر خودشان کافر را به راه راست که همانا تخریب منزل هموطنان خود می باشد ترغیب نمایند خوشبختانه این خانواده موفق به ترک منزل خود شده بودند و الا طبق قوانین فیلمهای هالیوود یک فاینال دیستیناشن در انتظارشان بود !!ا



جالبترین قسمت داستان هم طبق معمول نداشتن شارژ کافی برای دوربینهای عکاسی و تصویربرداری دوستان خبرنگار برای نشان دادن نمایشهای فوق در خبرگزاری ها می باشد.



No more turning away
From the weak and the weary
No more turning away
From the coldness inside
Just a world that we all must share


It's not enough just to stand and stare


Is it only a dream that there'll be


No more turning away?

(On The Turning Away - Pink Floyd)








 
 

sarah m

 

۱۳۸٥/۱۱/٩

 

 

 

  یگانه وطنم نوشته است، کلمه است.

و می نویسم پس نمی میرم.

می نویسم،

از تن بی جان جهان می نویسم،

از هیروشیما،

از تن بیجان عشق، از آشویتس.

نوشته منم...منم آن کلام مکتوب.

...آنکه می نویسد ،همراه تمام جهان می نویسد، نه به تنهایی.

       در زندگی آدم لحظه ای فرا می رسد،البته محتوم به گمان من، که نمی توان از آن گریخت، لحظهای که همه چیز شک برانگیز می شود: ازدواج ،دوستان، خاصه زوج ها. به استثنای بچه ها. بچه ها هیچ وقت شک بر نمی انگیزند. شک در پیله ی خودش بزرگ می شود،تنهاست این شک، از جنس عزلت است. شک زاده ی عزلت است. حالا دیگر می توان این عبارت را صریح بر زبان آورد . بعید نیست که خیلی ها تحمل گفته ام را نداشته باشند، طفره بروند. شاید هم به همین دلیل هر ادمی نمی تواند نویسنده باشد. بله تفاوت یعنی همین. حقیقت هم همین است، جز این نیست. شک، یعنی نوشتن، و به عبارتی نویسنده. همراه نویسنده همه می نویسند. این را همیشه می دانستیم.  

                                            ص۱۷-۱۸ /نوشتن،همین و تمام/مارگارت دوراس

 
 

sarah m

 

۱۳۸٥/۳/۱۳

 

 

 

 

    ليلی    

        

       خدا گفت :ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من .
   ماجرايي كه بايد بسازيش .
   شيطان گفت : تنها يك اتفاق است . بنشين تا بيفتد .
   آنان كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستند
   و ليلي هيچ گاه اتفاق نيافتاد .

 


 
مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد .
  خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن .
  شيطان گفت : آسودگي ست . خيالي ست خوش .
  خدا گفت : ليلي ، رفتن است ، عبور است و رد شدن .
  شيطان گفت : ماندن است . فرو ريختن در خود .
  خدا گفت : ليلي جستجوست  . ليلي نرسيدن است و بخشيدن
 

 

  شيطان گفت : خواستن است.  گرفتن و تملك .
  خدا گفت : ليلي سخت است  . دير است و دور از دست .
  شيطان گفت : ساده است .  همين جا و دم دست
  و دنيا پر شد از ليلي هاي زود  . ليلي هاي ساده اينجايي .
  ليلي هاي نزديك لحظه اي .
  خدا گفت : ليلي زندگي است  . زيستني از نوعي ديگر .
 

 

      ليلي جاودانه شد و شيطان ديگر نبود
 مجنون ، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول           مي كشد  ليلي گريه کرد
  ليلي گفت : امانتي ات زيادي داغ است . زياد تند است .
 خاكستر ليلي هم دارد مي سوزد ، امانتي ات را پس مي گيري ؟
  خدا گفت : خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس مي گيرم .

 

 

        ليلي گفت : كاش مادر مي شدم ، مجنون بچه اش را بغل مي كرد .
  خدا گفت : مادري بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بي بهانه عاشقي ،          تو بي بهانه مي سوزي .
  ليلي گفت : دلم مي خواهد ، ساده ، بي تاب ، بي تب
 خدا گفت : اما من تب و تابم ، بي من مي ميري
 
 

       ليلي گفت : پايان قصه ام زيادي غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ مجنون   ، پايان قصه ام را عوض مي كني ؟
  خدا گفت : پايان قصه ات اشك است . اشك درياست ؛
  دريا تشنگي است و من تشنگي ام ، تشنگي و آب . پاياني از اين قشنگتر بلدي ؟
 ليلي گريه كرد . ليلي تشنه تر شد .
  خدا خنديد .
  خدا گفت : زمين سردش است . چه كسي مي تواند زمين را گرم كند ، ليلي   گفت : من .


 

   خدا شعله اي به او داد . ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت  سينه اش            آتش گرفت . خدا لبخند زد . ليلي هم .
     خدا گفت : شعله را خرج كن . زمين ا م را به آتش بكش
   ليلي خودش را به آتش كشيد . خدا سوختنش را تماشا مي كرد .
      ليلي گر مي گرفت .خدا حافظ مي كرد .
  ليلي مي ترسيد . مي ترسيد آتش اش تمام شود . ليلي چيزي از خدا      خواست . خدا اجابت كرد .
   مجنون سر رسيد . مجنون هيزم آتش ليلي شد . آتش زبانه كشيد . آتش ماند . زمين خدا گرم شد .                                        


                                                                                       

     خدا گفت : اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود .

 

                                                        بابابزرگ پروانه

 

 

 
 

sarah m

 

۱۳۸٥/٢/٢٠

 

 

 

  

      اخبــــــــــــــــار

 

 

     

         ....چقدر حیف که الف آرایش و الف آینه کلاه دارند.

 دختر چون نمی خواست برای همیشه نقطه ی تاریکی بماند، بلند شد و ایستاد.

درست مثل یک خط بلند کشیده ی  مشکی.

 چه می دانم.

شاید هم مثل الف آرایش . بدون کلاه.

مثل الف در خواندن والف در رها شدن.

  مثل الف در زیبایی.

یاالف در آینه ،بدون کلاه.

 روبروی آینه  خمیده  شد.      

چقدر آرایش و آینه را دوســـت داشت و خندیدن و زیبایی و کتاب خواندن و نقاشی کردن و رها شدن را.

چقدر همه چیز را دوست د اشت.

 چقدر دوســــت داشتن را دوســـت داشت .

چون دوســـت داشتن دلیل نمی خواهد، منطق هم نمی خواهد.

 از دلیل خسته بود و از منطق هم.

حالاکه نقطه ی تاریکی نبود، و حالاکه خط بلند کشیده ای بودکه می توانست تا بی نهایت برود.

 حالا می توانست زنده بماند.

 قاتل زیاد شده. قاتل همه جا هست .

با یک ساتور بزرگ برنده که از خط های بلندکشیده هزاران هزار نقطه ی تاریک پراکنده میسازد...

 
 

 

      - اگر حوصله بکنم و این داستان را تمام کنم. اول می دهم تو یکی از این مجله های درپیت چاپش کنند. بعد می گذارمش توی وبلاگ.

 شاد هم اصلا دلم نخواست به کسی نشانش بدهم. چیز توفه ای که نیست. شاید دوست داشته باشم حرف نزنم و وقتی انشالله به سقط الهی پیوستم بفهمند یک حرف هایی هم زده ام. مثل خیلی های دیگر که حرف زدند. چه اشکالی دارد؟!

یک مدتی است دوست دارم فقط فکر بکنم، و هیچ کس مزاحمم نشود.

 

     - این ترم یک تحقیق دارم با موضوع «وحدت وجود» که خیلی دوستش دارم. درست همان چیزی است که دنبالش بودم تا بتوانم به فکر های آشفته ام یک سر وسامانی بدهم. و عجیب این موضوع به همه چیز ربط پیدا می کند. به عرفان،دین، فلسفه، تاریخ،مسائل روان شناسی و اجتماعی، حتی همان یک تیکه داستان هم به وحدت وجود ربط دارد...هرکس ربطش را پیدا کند پیشم جایزه دارد!!

تا حالا فکر کردید به چه جور خدایی اعتقاد دارید؟ تا حالا فکر کردید به این که اصلا انسان نمی تواند به هیچ خدایی اعتقاد نداشته باشد؟ شاید باز هم اگر حوصله کنم یک پست در باره ی وحدت وجود بنویسم...

 

 

     ـ دیگرخبر اینکه ...این هفته چشمم به دیدن گل آقا روشن شد...با دختر عمو جان رفته بودم ونک خرید، یک جا وایستادیم گل بخریم، بقل یک کیوسک، یکدفعه دیدم...

 به ه ه ه!! «گل آقا»!!! با آن شعار معروفش:

 

         « یک دهان دارم دوتا دندان لق     می زنم تا می توانم حرف حق»

 

خریدمش وپشیمان هم نشدم، مثل همان زمان ها عالی بود...

استثنا این هفته دوشنبه چاپ شده و معلوم نیست هفته ی بعد هم حرف حق می زند یا نه...

 

       این گل آقا اولین مجله یی بود که من دستم دیدم...وقتی شش یا هفت سالم بود...منزل پدری که اصولا مجله ای وجود نداشت، ولی وقتی می رفتم منزل مامان بزرگم که آن زمان ها گنبد در جوار دایی هایم زندگی می کرد، کلی از این مجله های «گل آقا» ریخته بود.

اول با کاریکاتور های رنگینش عشق می کردم و بعد هم که سواددار شدم، مداد دست می گرفتم و «الف» و «ب» شکار می کردم، بعدهم که کمی مترقی تر شدم و مطالبش را می توانستم بخوانم دیدم همه اش از نفت و سیاست و بنزین و صف وکوپن و مجلس و رهبری و اصلاحات و این جور چیز ها حرف می زند، آخه بچه ی هشت ساله چی حالیش می شود...من هم می چسبیدم به دامن مامانم که

 _ سیاست به چی میگن؟! اصلاحات چه جور حیوونیه؟!  

مامانم که ترسید مبادا به سیاست علاقه ای پیدا کرده باشم و بخواهم توی سیاست دخالتی بکنم، رفت و برایم یک «سروش کودکان» خرید!!

یادش به خیر...ماجرای ابرو های جادویی کیو کیو...افسانه ی گیلگمش...

راستش هنوز هم نمی دانم سیاست یعنی چی و با سیاست به کی میگویند؟!

 

 

      ـ دیگر خبر اینکه ....نمایشگاه کتاب امسال سیب زمینی سرخ کرده نمی فروشد.

من که ندیدم.

 

     ـ دیگر اینکه یک جوریم...انگار دلم تنگ کسی ست...

 

  

                                                                                                         

 

 
 

sarah m

 

۱۳۸٥/٢/٩

 

 

 

   

 يــــــک قاچ هندوانه    

 

 

  

     کار پیدا کردم . تو قسمت بازرگانی یک شرکت خدماتی، نیمه وقت.

- دیروز چند شنبه بود؟!

آهان ... جمعه.

خب از پنجشنبه شروع می کنم.

 پریروز کار تعطیل بود. من هم پنجشنبه ها کلاس ندارم. سحر هم رفته بود کرج.

سارا هم کلاس داشت. دختر عمو هایم هم رفته بودند ساری، عروسی.

تنهای تنها بودم.

 تلفن را قطع کردم.

 پرده ها را کشیدم.

چایی با بیسکویت.

 به هیچ وجه دست به کامپیوتر نزدم.

 نه فیلم .

 نه موسیقی.

 نه کتاب. فقط خوابیدم.

ظهر ساندویچ سوسیس خوردم.

دوباره خوابیدم. دوباره بلند شدم.

گفتم بروم دوش بگیرم شاید حالم جا بیاید.

 دوش گرفتم.

 نشستم جلوی آینه. شبیه مرده ها شده بودم.

 مام و اسپری.

 گیره به مو های کوتاهم که گذاشتم خودشان خشک بشوند.

چایی با بیسکویت. ودوباره چایی با بیسکویت. و آنقدرچایی با بیسکویت، که بیسکویت ها تمام شد.

سارا برگشت. تلفن را وصل کرد.

کتاب درسی دستم گرفتم که بهتر بروم توی فکر وخیال و توی مبل لم دادم.

خوابم گرفت و خوابیدم.

 باور کنید چیزی مصرف نکرده بودم ... ولی خیلی هم بد نبود.

هیچ کس را ندیدن. با هیچ کس صحبت نکردن. هیچ چیز ننوشتن.

مهمان خلوت خود بودن.

 

جمعه.

یعنی دیروز.

به این نتیجه رسیدم که خلوت کردن با خود وقتی لذت بخش است، که خلوت آدم پر باشد وچیزی برای گفتن داشته باشد. نه اینکه تو بنشینی و او هم بنشیند و هر دو لال، توی چشم هم زل بزنید.

تا ساعت ده خوابیدم. سارا صبح زود رفته بود کلاس.

بلند شدم.

شعر آن یارو، بائیف را گذاشتم تو وبلاگ.

 صابون و دست و صورت وصبحانه.

ریخت و پاش های دیروز را جمع کردم. ترانه قدیمی های لیلا را گذاشتم.

 صدا تا آخر بلند.

یک تشت آب گذاشتم وسط اتاق.

چرخ زنان و تی کشان و رقص کنان و برق اندازان...

سر ظهر زنگ زدم گنبد.

صدای عزیز و لطیف مامان جانم می گفت که او هم تنهاست و برای ظهر پلو مرغ می خواهد درست کند. ومن گفتم هوس سوپ کردم و مامانم گفت که زودتر از ساعت دو آماده نمی شود و من هم گفتم صبحانه دیر خوردم و زیاد گشنه ام نیست و مامانم گفت برنج من هم سوپ شد بسکه حرف زدی ومن که خیلی جنسم خراب است، خوشم آمد.

خیلی دلم برایش تنگ شد و قطع کردم.

سوپ را گذاشتم بار. نشستم به درس خواندن. واقعی.

سارا که برگشت، حساب سوپ جا نیفتاده را رسیدیم.

رفتیم خرید. تخم مرغ. هندوانه. بیسکویت. شیر. کیک. کدو. نان بربری. چی پات فلفلی که بدمزه بود و خوشم نیامد...

شب و درد دل با سارا، که زیاد توفیری به اصل حالم نداشت.

توی مبل مخصوصم لم دادم . چند صفحه درس خواندم.

به سارا که داشت می رفت بخوابد، گفتم چراغ اتاق من را هم خاموش کند.

کتابم را بستم. یک کم به خودم و به اینکه بالاخره چه کارمی خواهم بکنم فکر کردم وشاید یک کم هم گریه کردم.وقتی همه جا تاریک است و کسی هم مزاحم گریه کردن آدم نمی شود خیلی خوب است.

فقط دو سوال داشتم و دارم.

یک زن میتواند قلب مردی را که دوست دارد نرم کند،یانه؟ به چه قیمتی؟

 

شنبه.

از طرف مجله ای که برایشان نقاشی می کشم ، می خواهم معرفی نامه ببرم به موزه ی هنر های معاصر، تا از کتابخانه اش استفاده کنم.

امروز رفتم موزه تا شرایطش را بپرسم.

امروز هوا خیلی خوب بود. ولی حال من از دیروز و پریروز بدتر بود.

خیلی بدتر. آن قدر که نمی خواهم تعریف کنم.

فقط همین غروبی که سارا با دوستش رفت بیرون، از توی رخت خواب درآمدم.

چایی خوردم.

وتصمیم گرفتم بنویسم و بخوانم و زندگی کنم.

 

خیلی وقتها به خودم میخندم.

همیشه خودم، باعث ناراحتی های خودم بودم و باز خودم باعث خوشحالی هایم.

نه به خدا دخلی دارد، نه به بنده هایش.

حالا هم می روم یک قاچ هندوانه ی خنک قرمز میخورم.

تا وقتی هندوانه هست، زندگی باید کرد.

 

 
 

sarah m

 

۱۳۸٥/٢/۸

 

 

 

        

       الماس سخت

     

               الماس سختم من

                            که با چکش نمی شکنم

                            و نه با قلم تراشيده می شوم

 

                             بزن، بزن، بزن مرا

                             که من از آن نخواهم مرد

 

                             همچون ققنسم من

                             که از مرگ خود زندگی باز می يابد

                             و از خاکستر خود می زايد

 

                             بکش، بکش، بکش، مرا

                             که من از آن نخواهم مرد

                                                                 بائيف ( ۱۵۸۹ـ ۱۵۳۲ )

 

 

 
 

sarah m

 

۱۳۸٥/۱/٢٥

 

 

 

 

 يه قـ ـصــه ی بی غصه

 

 

 

    این همه آدم به هم هیچ احتیاجی ندارن،این همه آدم که هر روز می بینیم ؛

ما هم به هم احتیاجی نداریم

اما وقتی تو منو برداری ببری و اهلی کنی ...

اون وقت هر دو مون به هم احتیاج پیدا می کنیم...

اهلی کردن خیلی سخته ،

باید خیلی خیلی صبور باشی ..

تقصیر همه ی سوءتفاهم ها زیر زبونه ،

باید مواضب کلمه ها باشی، گل ها خیلی خیلی ظریف هستن ...

 

...و بالاخره یه روزی هم یا یه شبی لحظه ی جدایی می رسه ،

گلت ممکنه اصلا به روی خودش هم نیاره که از رفتنت ناراحته،

چون غرور داره ،

خودپسنده،

و خیلی هم ظریف...

ولی ناراحت میشه... و تو بهش میگی «خودت خواستی اهلیت کنم.»

گلت به روی خودش نمیاره ،

ولی وقتی رفتی اشک می ریزه و اشک می ریزه و اشک می ریزه...

 

بعد تو میری دنیا رو می گردی...با دل پاک همه جا رو میگردی ...

توی ساختمون های بزرگ و پر زرق وبرق رو، توی مسئله ها و فرمول ها رو،

توی کتاب ها ،توی آدم های بزرگ و کوچیک...

بعد،چون دلت پاکه یه حقیقتی رو میفهمی،

اینکه هیچ چیز بهتر از «دوست داشتن» نیست،

 

می فهمی که گلت رو دوست داشتی،

می فهمی که گلت خیلی زیباست،

چون جز با دوست داشتن ،جز با دل، نمیشه حقیقت هیچ چیز رو دید،

نهاد وگوهر رو چشم سر نمی بینه،

و حقیقت همون چیزی هست که وقتی «دوست داریم» می بینیم...

 

 

دلت برای گلت خیلی خیلی تنگ میشه،

چون تو تا زنده ای نسبت به کسی که اهلی کردی مسئولی،

« تو مسئول گلت هستی»،

 

اون وقت هر کاری می کنی تا پیش گلت برگردی،

حتی ممکنه از خودت هم بگذری،

چون دلت پاکه،

 

و«حقیقتی» رو فهمیدی.................................

 

 

                                                                با دخل و تصرفی در شازده کوچولو

 
 

sarah m

 

۱۳۸٥/۱/۱٩

 

 

 

 

پس آنگاه زمين ...

 

 

 

پس آنگاه زمين به سخن در آمد

و آدمي ،خسته و تنها و انديش ناك بر سر سنگي نشسته بود پشيمان از كرد و كار خويش

و زمين به سخن درآمده با او چنين ميگفت:

ـ به تو نان دادم من ، و علف به گوسفندان و به گاوان تو، و برگ هاي نازك تره كه قاتق نان كني.

انسان گفت ميدانم.

پس زمين گفت: ـ به هر گونه صدا من با تو به سخن درآمدم: با نسيم وباد و با جوشيدن چشمه ها از سنگ و با ريزش آب شاران ؛و با فروغلتيدن بهمنان از كوه آن گاه كه سخت بي خبرت مي يافتم و به كوس تندر و ترقه ي توفان.

انسان گفت:ـ مي دانم مي دانم اما چگونه مي توانستم راز پيام تو را دريابم؟

و زمين با او،با انسان،چنين گفت:

ـ نه خود اين سهل بود،كه پيام گزاران نيز اندك نبودند.

تو مي دانستي كه منت به پرستندگي عاشقم. نيز نه به گونه ي عاشقي بخت يار،كه زرخريده وار كنيزككي براي تو بودم به راي خويش.كه تو را چندان دوست مي داشتم كه چون دست بر من مي گشودي تن و جانم به هزار نغمه ي خوش جواب گوي تو مي شد.هم چون نو عروسي در رخت زفاف،كه ناله هاي تن آزردگي اش به ترانه ي كشف و كام ياري بدل شود يا چنگي كه هر زخمه را به زير و بمي دل پذير ديگر گونه جوابي گويد. ـ آي،چه عروسي،كه هر بار سر به مهر با بستر تو درآمد!(چنين ميگفت زمين.)در كدامين باديه چاهي كردي كه به آبي گوارا كام يابت نكردم؟كجا به دستان خشونت باري كه انتظار سوزان نوازش حاصل خيزش با من است گاوآهن در من نهادي كه خرمني پر بار پاداش ندادم؟

انسان ديگر باره گفت،: راز پيامت را اما چه گونه مي توانستم در يابم؟ ـ مي دانستي كه من ات عاشقانه دوست مي دارم(زمين به پاسخ او چنين گفت). مي دانستي. و تو را من پيغام كردم از پس پيغام به هزار آوا، كه دل از آسمان برداركه وحي از خاك مي رسد. پيغامت كردم از پس پيغام كه مقام تو جاي گاه بنده گان نيست ، كه در اين گستره «شهرياري» تو؛ وآن چه تو را به شهرياري برداشت نه عنايت آسمان كه مهر زمين است . ـ آ ه كه مرا در آن مرتبت خاك ساري ي عاشقانه ، بر گستره ي نا متناهي ي كيهان خوش سلطتنتي بود ، كه سر سبز و آباد از قدرت هاي جادويي ي تو بودم از آن پيش كه تو پادشاه جان من به خر بنده گي دست ها بر سينه وپيشاني به خاك برنهي و مرا چنين زار به خواري در افكني .

انسان ، انديش ناك و خسته و شرمسار ، از ژرفا هاي درد ناله اي كرد . و زمين ، هم از آن گونه در سخن بود :

ـ به تمامي از آن تو بودم و تسليم تو ، چون چارديواري ي خانه ي كوچكي .

تو را عشق من آن مايه توانايي داد كه بر همه سر شوي . دريغا ، پنداري گناه من همه آن بود كه زير پاي تو بودم !

تا از خون پرورده شوي به دردمندي دندان بر جگر فشردم هم چون مادري كه درد مكيده شدن را، تا نوزاده ي دامن خود را از عصاره ي جان خويش نوشاكي دهد.

تو را آموختم من كه به جست و جوي سنگ آهن و روي ، سينه ي عاشقم را بر دري . و اين همه از براي آن بود تا تو را در نوازش پر خشونتي كه از دستان ات چشم داشتم افزاري به دست داده باشم . اما تو روي از من بر تافتي، كه آهن و مس را از سنگ پاره كشنده تر يافتي كه هابيل را در خون كشيده بود و خاك را از قربانيان بد كنشي هاي خويش بارور كردي.

آه ، زمين تنها مانده ! زمين رها شده با تنهايي خويش !

انسان زير لب گفت‌ ـ تقدير چنين بود . مگر آسمان قرباني ئي مي خواست .

ـ نه ، كه مرا گورستاني مي خواهد ! (چنين گفت زمين ).

و تو بي احساس عميق سرشكسته گي چگونه از «تقدير» سخن مي گويي كه جز بهانه ي تسليم بي همتان نيست !

آن فسون كار به تو مي آموزد كه عدالت از عشق والا تر است . ـ دريغا كه اگر عشق به كار مي بود هرگز ستمي به در وجود نمي آمد تا به عدالتي نابه كارانه از آن دست نيازي پديد افتد .

آنگاه چشمان تو را بر بسته شمشيري در كفت مي گذارد ، هم از آن آهني كه من به تو دادم تا تيغه ي گاو آهن كني !

اينك گورستاني كه آسمان از عدالت ساخته است!

دريغا ويران ِ بي حاصلي كه من ام !

 

 

شب و باران در ويرانه ها به گفت و گو بودند كه باد در رسيد ، ميانه به هم زن و پر هياهو .

ديري نگذشت كه خلاف در ايشان افتاد و غوغا بالا گرفت بر سرا سر خاك ، و به خاموش باش هاي پر غريو تندر حرمت نگذاشتند .

 

 

زمين گفت : ـ اكنون به دوراهه ي تفريق رسيده ايم .

تو را جز زردرويي كشيدن از بي حاصلي ي خويش گريز نيست ؛ پس اكنون كه به تقدير فريب كار گردن نهاده اي مردانه باش!

اما مرا كه ويران تو ام هنوز در اين مدار سرد كار به پايان نرسيده است :همچون زني عاشق كه به بستر معشوق از دست رفته ي خويش مي خزد تا بوي او را در يابد ، سال همه سال به مقام نخستين باز مي آيم با اشك هاي خاطره .

ياد بهاران بر من فرود مي آيد بي آنكه از شخمي تازه بار بر گرفته باشم و گسترش ريشه هايي را در بطن خود احساس كنم و ابرها با خس و خاري كه در آغوشم خواهد نهاد ، با اشك هاي عقيم خويش به تسلايم خواهند كوشيد .

جان مرا اما تسلايي مقدر نيست :

به غياب دردناك تو سلطان شكسته ي كهكشان ها خواهم انديشيد كه به افسون پليدي از پاي در آمدي؛

و رد انگشتان ات را 

بر تن نوميد خويش

                     در خاطره اي گريان

                     جست وجو

                     خواهم كرد .

 

                                                            شاملو (الف.بامداد)

                                                                   ۱۳۴۳ـ۱۳۶۳

 
 

sarah m

 

۱۳۸٥/۱/۱٧

 

 

 

 

خانم زابـلـــــی

 

ساعت هشت و نيم اتوبوس راه افتاد طرف كرج. صندليم تقريبا ته اتوبوس بود و  بغل دستي ام يك زن زابلي.وقتي بچه بودم مامانم هميشه ميگفت پيش زابلي ها نشيني هااا شپش دارن . ديشب هم تمام سعيش را كرد كه جايم را عوض كند ، ولي گويا تقدير اينگونه رقم خورده بود كه كله ام شپش بيافتد. خلاصه كنار خانم زابلي نشستم . يك بچه ي نوزاد توي بغلش داشت .

يك پسر كوچك ديگرش و شوهرش هم پشت سرمان نشسته بودند .به محض اينكه اتوبوس راه افتاد سر پنجره باز و بسته كردن دعوا شد .اين گنبد خراب شده يك ماشين درست و حسابي براي كرج ندارد.خانم زابلي دو تا بچه اش سرما خورده بودند.داد زد با لهجه غليظ زابلي «ببندين پنجره رو بچه سرما خورده.» ، ولي كسي گوشش بدهكار نبود ؛ پسرش آمد طرفداري مادرش را بكند ،به نظرم بيشتر از هفت هشت سال نداشت ،گفت «عوضي!!! پنجره رو ببند.»، مادرش هم گفت«تو خفه شو ممد!!!» . .... بالاخره جنگ به نفع خانم زابلي ودار ودسته اش پايان گرفت.

من بدجور سر درد داشتم ، قرص خواب گرفته بودم ولي آب نداشتم . خانم زابلي داشت بچه اش را شير مي داد، پاهاي بچه روي پاهاي من بود ؛ خانم زابلي گفت «ببخشيد خواهر، بچه نوزاده!»، گفتم« نه بابا، اشكالي نداره..» وهمان طور اتوبوس مي رفت ...... راستش دوست داشتم بچه را بغل بگيرم .  به خانم زابلي گفتم كه اگر خسته شد بچه اش را بدهد بغل من .خانم زابلي هم در جواب ماجراي سينه پهلو گرفتن دو تا جگرگوشه اش را با همان لهجه ي زابلي تعريف كرد، از طرز نگاهش خوشم ميآمد از آن نگاه هاي كولي وار بود كه تا وقتي خطري تهديدشان نمي كند خيلي مهربان است.

 به هيچ وجه خوابم نمي برد . خانم زابلي بچه اش را شير داده بود ، كوچولو صورت نازي داشت ، لب هاي نازك به هم چسبيده داشت و ابرو هايش به طرف پايين كشيده مي شد كه چهره اش را غمگين ومظلوم مي كرد.

      خانم زابلي بالاخره خسته شد ، يك تعارف ديگر كه زدم بچه اش را داد دستم . آنقدر نگاهش كردم و با دست و پايش بازي كردم كه خانم زابلي فهميد عشق بچه كوچولو دارم ـ البته آنقدر ها هم ندارم ـ ، مدام من بچه به بغل را نگاه مي كرد و مي گفت «آخي ...آخي...»، ديگر با هم رفيق شده بوديم ، به جاي خواهر مي گفت آبجي ،مي گفت ببخش آبجي سرت را درد مي آورم، ولي باز همان طور تمام زندگيش را تعريف مي كرد ، از كار شوهرش راضي نبود ، يك جايي بين تهران و كرج خانه داشتند ، اسم كوچولو ابوالفضل بود ، نه ماه داشت  ، چند بار دو ماهه و سه ماهه سقط كرده بود ، مي گفت بچه داري دردسر دارد، ... بچه بيدار شده بود داشت توي بغلم دست و پا مي زد ، گرفتش و دوباره نوك پستانش را گذاشت در دهان كوچكش ، بيچاره خوابش هم مي آمد...

داشتم از گرما خفه مي شدم .اتوبوس يك جا نگه داشت رفتم آب خنك خريدم ، يك كم راه رفتم حالم جا آمد .

نمي دانم اگر يك روزي بچه ي نوزاد داشته باشم و سردرد هم داشته باشم و اعصابم هم خورد باشد و نوزاد طفلك همان موقع گريه كند چه بلايي سر طفلك عزيزم مي آورم !!

دوباره سوار اتو بوس شديم، خانم زابلي ابوالفضل را داده بود دست شويش و خوابش برده بود.

دوباره از آن فكر و خيال هاي فلسفي مسخره به سرم افتاده بود و خيلي فكر هاي ديگر كه اصلا نمي دانم اسمشان را چه بگذارم. تجزيه و تحليل هايي كه آخر به هيچ جا هم نمي رسند.... زندگي درون گور ..پنجه در خاك ديواره هاي گور انداختن ...تلاش براي درست كردن تپه اي وبيرون رفتن از گور و به آفتاب رسيدن ...حشرات درون خاك ...كرم هايي در پنجه هاي خاكي ...گنج هاي درون خاك ...گنجهاي خيلي زيبا و باز از كنارآن همه گذشتن و بالا رفتن و باز تلاش سخت براي ديدن آفتاب... . اما واقعا آقتابي هست ؟!..اگر سر از گور بيرون كنيم و ببينيم تاريكي مطلق است چه ؟...اگر ببينيم نيستي پيروز شده و هستي تن به مرگ داده! ...بهتر نبود كه در همان گورمان جاي گرم ونرم تري پيدا مي كرديم و مي خوابيديم ؟..بهتر نبود با گنج هايمان بازي ميكرديم ؟تلاش بيخود و بي ثمر نمي كرديم؟...آنوقت عشق ها هم گذرا مي شوند ..ميآيند و مي روند...عشق حقيقي ديگر چيست ، وقتي حقيقتي نيست ؟...و آن مترسك هاي قديس، وسط اين مزرعه خاك كه براي ترساندن علم كرده اند ...بهتر نيست به آنها بخنديم ؟خيلي ها را مي شناسم كه به اين مترسك هاي پوشالي نمي خندند و به كسي هم اجازه ي خنديدن نمي دهند ولي توي كلاهش مي روند لانه مي كنند ...خانه تان ويران باد !!...

مگر شاخ و برگ زيباي درختان را از شما گرفته اند ؟ آخر كه را مي خواهيد گول بزنيد ؟..... حسابي دچار نيهيليسم شدم.............خودم كه به هيچ كدام از اين حرف ها ايمان ندارم ، براي همين از دستشان خسته مي شوم ،  .....زندگي ام را مي كنم ،آن را با همه ي خوشي ها، ياس ها، لذت هاي پر دردش، هوس هايش، غريزه هاي قوي براي بودن، و اگر پوچ به نظر مي رسد، با همه ي پوچي اش «دوست دارم» .

خانم زابلي خر وپفش هوا رفته بود . كاش مي توانستم مثل اين زن راحت بخوابم .

تازه يادم افتاد كه آب معدني دازم وقرص خواب هم توي كيفم هست . با خودم گفتم كاش يك بچه ي كوچولو داشتم...

قرص را انداختم بالاو سرم را تكيه دادم به پشتي صندلي ... از پشت شيشه ديدم ....

«اوووه ...يك دنيا ستاره تو دل آسمون.»، اينها همه آرزوهاي من هستند...، يك ذنيا آرزو تو دل زندگي..

الان در آغوش گرم خانواده ي سحر جانم هستم ، فكر كنم از صداي تايپ كردن من نمي تواند بخوابد ، دم هم نمي زند.

خونه ي قبلي ام مثل اينكه تعميراتش تمام شده .احتمالا جمعه با سحر مي رويم تهران ،يك سر وگوشي آب بدهيم؛ شايد سحر هم اتاقي ام بشود .

 البته اگر امشب پشيمان نشود....   

 

 

 

 

 

 

ديشب، توي اتوبوس يك بچه بغل كردم.

 
 

sarah m

 

۱۳۸٤/۱٢/٩

 

 

 

پروانه های ملکوتی

 

یکدفعه بیدار شدم ،دیدم هوا روشن است .

صدای زنگوله هنوز از پشت پنجره می آمد ،

نمی دانم این صدا از کجاست ، فقط می دانم این زنگوله به گردن بز وگوسفند نیست .

باد می نوازدش ...

چشمهایم می سوخت ، شاید از هوا ، شاید توی خواب گریه کرده بودم ، شاید تمام دیشب را نخوابیده بودم ، شاید ...

فکر کردم عاشقم یا نه؟!

نه! مدتهاست که عاشق نیستم .مهم نیست، آدمهای زیادی را دوست دارم ، که ارواح زیبایی دارند.

 

 

صبحانه ی امروز صبح هم آماده است .

صبحانه ی من همیشه آماده است ، از روی تخت بلند شدم ، دمپایی پوشیدم ، رفتم آشپزخانه ، ...

پنیر ، کره ، مربا ، دو قطعه نان سنگک داغ ، چایی شیرین .

صندلی را عقب کشیدم . نشستم .

لقمه ی اول را گذاشتم توی دهن بازم که بسته شود. بسته شد . دندانهایم که مشغول شدند . به روبرو خیره شدم ، از پشت پنجره آشپزخانه ، آن طرف بزرگراه ، یک ساختمان چند طبقه نیمه کاره دیده میشود سیاهی هایی داخل فضای تاریک نیمه کاره حرکت می کنند ، دولا راست میشوند ،ولی نه مثل آدم های آهنی ، مثل انسان ...

یاد حرف دانته افتادم ، « ما همه پروانه های ملکوتی هستیم که به سوی داوری بال می زنیم ، چگونه خود را چنین والا می پنداری در حالی که همچون حشره ناتوان و همچون کرم پستی و حتی از تغییر شکل خود چیزی نمی دانی ؟ » .

لقمه ی اولم تمام شد ، لقمه ی دوم به سوی سرنوشت نامعلوم خویش روانه شد .

فکر کردم: چه می دانم ؟!   ـ هیچ .   چه سوال پوچی . هرچه پیشتر می روم نادان تر می شوم .

چه لقمه ی تلخی !

چایی شیرین را در دهانم خالی کردم . یک موجودم ، یک حیوان متفکر که یک چیزی در وجودم دارم ، آن را حس می کنم . شاید همان چیزی که بعضی اسمش را روح گذاشته اند ، همان که درونم است و خیلی خیلی بی طاقت است و مدام می خواهد بال بزند . لقمه ی سوم را فقط برای خاطر او در دهانم گذاشتم که این دنیا را تحمل کند.   

تابستان ۸۳                                                                                      

                                                                                                     

 

 
 

sarah m

 

 

شماره بازديد


لینک دوستان
شراگیم
نوشته های اتوبوسي
جزیره ی سرگردانی
ستاره ی کوچک
عاشقانه هايم ...
زیتون
شبــنم فکر
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراح قالب : ماكرومديا
خرید اینترنتی
persianblog fans


پشتيباني
Persian Blog

 
[ صفحه ي نخست | بايگاني | تماس ]