يــــــک قاچ هندوانه
کار پیدا کردم . تو قسمت بازرگانی یک شرکت خدماتی، نیمه وقت.
- دیروز چند شنبه بود؟!
آهان ... جمعه.
خب از پنجشنبه شروع می کنم.
پریروز کار تعطیل بود. من هم پنجشنبه ها کلاس ندارم. سحر هم رفته بود کرج.
سارا هم کلاس داشت. دختر عمو هایم هم رفته بودند ساری، عروسی.
تنهای تنها بودم.
تلفن را قطع کردم.
پرده ها را کشیدم.
چایی با بیسکویت.
به هیچ وجه دست به کامپیوتر نزدم.
نه فیلم .
نه موسیقی.
نه کتاب. فقط خوابیدم.
ظهر ساندویچ سوسیس خوردم.
دوباره خوابیدم. دوباره بلند شدم.
گفتم بروم دوش بگیرم شاید حالم جا بیاید.
دوش گرفتم.
نشستم جلوی آینه. شبیه مرده ها شده بودم.
مام و اسپری.
گیره به مو های کوتاهم که گذاشتم خودشان خشک بشوند.
چایی با بیسکویت. ودوباره چایی با بیسکویت. و آنقدرچایی با بیسکویت، که بیسکویت ها تمام شد.
سارا برگشت. تلفن را وصل کرد.
کتاب درسی دستم گرفتم که بهتر بروم توی فکر وخیال و توی مبل لم دادم.
خوابم گرفت و خوابیدم.
باور کنید چیزی مصرف نکرده بودم ... ولی خیلی هم بد نبود.
هیچ کس را ندیدن. با هیچ کس صحبت نکردن. هیچ چیز ننوشتن.
مهمان خلوت خود بودن.
جمعه.
یعنی دیروز.
به این نتیجه رسیدم که خلوت کردن با خود وقتی لذت بخش است، که خلوت آدم پر باشد وچیزی برای گفتن داشته باشد. نه اینکه تو بنشینی و او هم بنشیند و هر دو لال، توی چشم هم زل بزنید.
تا ساعت ده خوابیدم. سارا صبح زود رفته بود کلاس.
بلند شدم.
شعر آن یارو، بائیف را گذاشتم تو وبلاگ.
صابون و دست و صورت وصبحانه.
ریخت و پاش های دیروز را جمع کردم. ترانه قدیمی های لیلا را گذاشتم.
صدا تا آخر بلند.
یک تشت آب گذاشتم وسط اتاق.
چرخ زنان و تی کشان و رقص کنان و برق اندازان...
سر ظهر زنگ زدم گنبد.
صدای عزیز و لطیف مامان جانم می گفت که او هم تنهاست و برای ظهر پلو مرغ می خواهد درست کند. ومن گفتم هوس سوپ کردم و مامانم گفت که زودتر از ساعت دو آماده نمی شود و من هم گفتم صبحانه دیر خوردم و زیاد گشنه ام نیست و مامانم گفت برنج من هم سوپ شد بسکه حرف زدی ومن که خیلی جنسم خراب است، خوشم آمد.
خیلی دلم برایش تنگ شد و قطع کردم.
سوپ را گذاشتم بار. نشستم به درس خواندن. واقعی.
سارا که برگشت، حساب سوپ جا نیفتاده را رسیدیم.
رفتیم خرید. تخم مرغ. هندوانه. بیسکویت. شیر. کیک. کدو. نان بربری. چی پات فلفلی که بدمزه بود و خوشم نیامد...
شب و درد دل با سارا، که زیاد توفیری به اصل حالم نداشت.
توی مبل مخصوصم لم دادم . چند صفحه درس خواندم.
به سارا که داشت می رفت بخوابد، گفتم چراغ اتاق من را هم خاموش کند.
کتابم را بستم. یک کم به خودم و به اینکه بالاخره چه کارمی خواهم بکنم فکر کردم وشاید یک کم هم گریه کردم.وقتی همه جا تاریک است و کسی هم مزاحم گریه کردن آدم نمی شود خیلی خوب است.
فقط دو سوال داشتم و دارم.
یک زن میتواند قلب مردی را که دوست دارد نرم کند،یانه؟ به چه قیمتی؟
شنبه.
از طرف مجله ای که برایشان نقاشی می کشم ، می خواهم معرفی نامه ببرم به موزه ی هنر های معاصر، تا از کتابخانه اش استفاده کنم.
امروز رفتم موزه تا شرایطش را بپرسم.
امروز هوا خیلی خوب بود. ولی حال من از دیروز و پریروز بدتر بود.
خیلی بدتر. آن قدر که نمی خواهم تعریف کنم.
فقط همین غروبی که سارا با دوستش رفت بیرون، از توی رخت خواب درآمدم.
چایی خوردم.
وتصمیم گرفتم بنویسم و بخوانم و زندگی کنم.
خیلی وقتها به خودم میخندم.
همیشه خودم، باعث ناراحتی های خودم بودم و باز خودم باعث خوشحالی هایم.
نه به خدا دخلی دارد، نه به بنده هایش.
حالا هم می روم یک قاچ هندوانه ی خنک قرمز میخورم.
تا وقتی هندوانه هست، زندگی باید کرد.